تبلیغات
پایگاه شهید احمد کاظمی (مهر -اراک) - خاطره ای از شهید یوسف کلاهدوز

اوایل ازدواجمون بود و هنوز نمی تونستم خوب غذا درست کنم.

یه روز تاس کباب بار گذاشتم و منتظر شدم یوسف از سر کار بیاد. همین که اومد، رفتم سرقابلمه تا ناهار بیارم ولی دیدم همه ی سیب زمینی ها له شده؛ خیلی ناراحت شدم.

یه گوشه نشستم و زدم زیر گریه.
وقتی فهمید واسه چی گریه می کنم، خنده ش گرفت و خودش رفت غذا رو آورد سر سفره. اون روز این قدر از غذا تعریف کرد که اصلا یادم رفت غذا خراب شده.

نیمه پنهان ماه، جلد8، ص27





طبقه بندی: خاطرات شهدا،

تاریخ : پنجشنبه 21 آذر 1392 | 02:17 ق.ظ | نویسنده : احسان حاجی طاهری
نظرات