تبلیغات
پایگاه شهید احمد کاظمی (مهر -اراک) - آن بزرگ مرد

طرف با یــک موتـور گازی آمد جلوی در مسجد، سلام كــرد
جوابــش را با بی‌اعتنایــی دادم ، دستانش روغنــی بــود و سیاه ، خواست موتــور را همان جلو ببنــدد به یــک ستــون، نذاشتم.
گفتم : اینجا نمیشه ببنــدی عمــو !
با نگرانــی ساعتم را نــگاه كردم ، دوباره خیــره شدم بــه سر كوچه
سه، چهار دقیقه گذشت و باز هم خبــری نشد.
پیش خودم گفتــم :
مردم رو دیــگه بیشتــر از ایــن نمیشه نگه داشت ،
خوبــه برم بــه مسئول پایگاه بگم تا یــک فكری بكنیم .
یک دفعه دیدم بلنــدگوی مسجد روشن شد و جمعیت صلوات فرستادنــد! مجری گفت : نمازگزاران عزیــز در خدمت فرمانــده بــزرگ جنــگ
حاج " عبدالحسیــن برونــسی "هستیم كه بــه خاطر
خرابــی موتــورشان كمی با تأخیــر رسیده‌انــد.






طبقه بندی: خاطرات شهدا،

تاریخ : شنبه 23 آذر 1392 | 09:05 ق.ظ | نویسنده : احسان حاجی طاهری
نظرات