تبلیغات
پایگاه شهید احمد کاظمی (مهر -اراک) - مطالب خاطرات شهدا

یکی از بچـه ها به ابــراهیم گفـت : ابرام جـون! تیـپ و هیکلـت خیلی جالـب شـــده. توی راه که می اومـدی دوتا دختـر پشـت سرت بـودن و مرتـب از تو حـرف میـزدند. شلــوار و پیرهن شیـک که پوشـیدی، ساک ورزشی هم که دسـت گرفتی ، کاملاً معلومه ورزشکاری! ابراهیم خیلی نارحت شد. رفت توی فکر. اصلاً تـوقع چنیـن چیزی را نداشـت. جلسـه بعد که ابراهـیم را دیـدم خـنده ام گرفته ؛ پیراهن بلنــد پوشیده بود و شلوار گشـاد! به جای سـاک ورزشی هم کیسـه پلاسـتیکی دست گـرفته بـود. تیپش به هر آدمی می خورد غیر از کـشتی گیر. بچه ها میگفتــند : تو دیگه چه جـور آدمی هسـتی! ما باشگـاه میایم تا هیکـل ورزشـکاری پیدا کنـیم. بعد هم لباس تنـگ بپوشـیم. اما تو با این هیکل قشـنگ و رو فرم،آخه این چه لباس هائیه که میپوشی؟! ابراهیم به این حــرف ها اهمیت نمی داد و به بچه ها توصیه می کرد: ورزش اگه برای خدا باشه، عبادته؛ به هر نیت دیگه ای باشه ، فقط ضرره.

امام علی (ع) میفرمایـد: زکـات زیــبایی عفـت و پاکــدامنی اسـت







طبقه بندی: خاطرات شهدا،

تاریخ : پنجشنبه 5 دی 1392 | 11:41 ب.ظ | نویسنده : احسان حاجی طاهری
طرف با یــک موتـور گازی آمد جلوی در مسجد، سلام كــرد
جوابــش را با بی‌اعتنایــی دادم ، دستانش روغنــی بــود و سیاه ، خواست موتــور را همان جلو ببنــدد به یــک ستــون، نذاشتم.
گفتم : اینجا نمیشه ببنــدی عمــو !
با نگرانــی ساعتم را نــگاه كردم ، دوباره خیــره شدم بــه سر كوچه
سه، چهار دقیقه گذشت و باز هم خبــری نشد.
پیش خودم گفتــم :
مردم رو دیــگه بیشتــر از ایــن نمیشه نگه داشت ،
خوبــه برم بــه مسئول پایگاه بگم تا یــک فكری بكنیم .
یک دفعه دیدم بلنــدگوی مسجد روشن شد و جمعیت صلوات فرستادنــد! مجری گفت : نمازگزاران عزیــز در خدمت فرمانــده بــزرگ جنــگ
حاج " عبدالحسیــن برونــسی "هستیم كه بــه خاطر
خرابــی موتــورشان كمی با تأخیــر رسیده‌انــد.






طبقه بندی: خاطرات شهدا،

تاریخ : شنبه 23 آذر 1392 | 08:05 ق.ظ | نویسنده : احسان حاجی طاهری
نظرات
اوایل ازدواجمون بود و هنوز نمی تونستم خوب غذا درست کنم.

یه روز تاس کباب بار گذاشتم و منتظر شدم یوسف از سر کار بیاد. همین که اومد، رفتم سرقابلمه تا ناهار بیارم ولی دیدم همه ی سیب زمینی ها له شده؛ خیلی ناراحت شدم.

یه گوشه نشستم و زدم زیر گریه.
وقتی فهمید واسه چی گریه می کنم، خنده ش گرفت و خودش رفت غذا رو آورد سر سفره. اون روز این قدر از غذا تعریف کرد که اصلا یادم رفت غذا خراب شده.

نیمه پنهان ماه، جلد8، ص27





طبقه بندی: خاطرات شهدا،

تاریخ : پنجشنبه 21 آذر 1392 | 01:17 ق.ظ | نویسنده : احسان حاجی طاهری
نظرات